‌‌

یه جوری حرم سرده. من عین این جانوران خونسرد هست هر چند وقت یه بار میام زیر افتاب تا انرژی بگیرم گرم شم برگردم-_-
عجیب یخه:|
موافقین ۴ مخالفین ۲
mohammad.j n.safavi

اندر مصائب قد بلندی

وقتی قدت بلنده,توی خیابون سرت به شاخه و برگ های درختای توی پیاده رو گیر کنه،

وقتی قدت بلنده یا استین پیرهنت کوتاه میشه یا قد شلوارت(این خیلی رو اعصابه)

وقتی قدت بلنده میزها متناسب با قد تو نیست و تو برای اینکه پات زیر میز جا بشه مجبوری پات رو خم کنی,

وقتی قدت بلنده و میری تو بازار سرت هی به این پارچه های جلوی مغازه‌ها گیر میکنه.

وقتی قدت بلنده و میری لباس میخری نمیگی فلان لباس رو من خوشم اومد اونو برام بیار,میگی سایز من چی داری:)،

وقتی قدت بلنده و میری ارایشگاه مجبوری قوز کنی تا ارایشگر بالای کله‌ات رو ببینه-_-،

وقتی قدت بلنده باید خم شی تا توی اینه سرویس بهداشتی نگاه کنی،

وقتی قدت بلنده مجبوری صندلی ماشین رو تا ته بخوابونی تا تازه پات کنار فرمون بیاد،

وقتی قدت بلنده تخت بالایی قطار بهت کوچیکه و مجبوری قوز کنی تا سرت به سقف نخوره:|

و وقتی قدت بلنده دستت به همه کمدا و طبقه ها و کابینت هایی بالایی  بدون اینکه حتی پات رو بلند کنی میرسه D: .


+راه افتادم^_^

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi

یادگاری ها:))



عاقا منواین عکس دومیرو خیلی دوست داشتم:)))



اینم خیلی خوب بود ,چه قدر با این یازی میکردیم😅😅😅


از اینا همه داشتیم😍😍😂😂😂😂



دیگه میخوام مرزهای یادگاری داشتنو بشکنم,اینارو نگاه کنید


نیم مترم نبودم اینارو میپوشیدم😅😅😅😅😅😍😍😍

😍😍😍😍😇😇😇😂😂😂😂

...


چه قدر خوب بودند دیروز بودا یه ذره بودم:)))

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi

حسن‌یوسف

این حسن یوسف رو می‌بینید از رو نیازش چه قدر افتاب رو دوست داره و بهش تمایل داره!

نمی‌دونم کسی هست شده حتی از روی نیازش همین قدر منو دوست داشته باشه؟!

نه کسی نیست:)

موافقین ۴ مخالفین ۴
mohammad.j n.safavi

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

امروز که سازمان سنجش  کارت ورود به جلسه کنکور رو توزیع کرد، بیشتر از همیشه گذر زمان رو حس کردم.یادمه دیروز بود «هشت‌تیرنودوهفت».با اینکه می‌دونستم وضعم خیلی خرابه، اینکه قراره یه سال دیگه‌ام پشت کنکور بمونم ولی ساعت پنج‌ونیم صبح از خونه زدم بیرون رفتم سر خاک .واقعا پشیمون بودم از اینکه یه سال هیچی درس نخونده بودم دیگه هم کاری از دستم بر نمی‌اومد .

 سر خاک مادرم که رسیدم گریه‌ام گرفت، طبیعی بود کسی جز اون از اوضاع خبر نداشت.گفتم که امسال دیگه جبران می‌کنم و با یه رتبه خیلی خوب برمیگردم حتی گفتم تا جبران نکنم دیگه نمیام.قرار شد از دو روز بعد کنکور درس رو شروع کنم و تا وقتی نتایج بیاد یه ازمونم برم بلکه برای پشت کنکور 98 موندن دلیلی داشته باشم.

از اون دو روز بعدی که قرار بود شروع کنم تقریبا یه سال گذشته،یه سالی که من بازم درس نخوندم و هیچ اتفاق و خاطره‌ی خاصی نیست که من از امسال به یاد بیارم حتی نمیدونم چی جوری گذشت .

پنجشنبه بازم سرخاک میرم ولی بعیده بازم گریه کنم ،همه‌ی حرف‌هایی که پارسال زدم رو هم امسالم دارم می‌زنم اینکه میخونم و جبران و فلان و فلان و فلان حتی اون شرطی که توی پست قبل گفتم اینکه اگه تا اخر تابستون خوب درس بخونم و نتیجه هم ازش بگیرم برای کنکور 99 میمونم رو هم برداشتم به جاش همون شرط پارسالم رو گذاشتم اگه ازمون 4 مرداد رو خوندم و ازمون دادم و ازمونم خوب شد بعدش می‌رسیم به اینکه باید تا اخر تابستون درس بخونم.اگرم که برای ازمون 4 مرداد به هر دلیلی نخوندم یا ثبت نامش نکردم دیگه از خیر کنکور می‌گذرم و همین پیام نور می‌رم ،شاید ادم این داستان من نیستم ،شاید قرار نیست من توی درس موفق بشم،شاید اصلا استعداد اینکار رو ندارم و خودم رو دارم گول می‌زنم.


+برای من نه ، ولی برای بقیه کنکوری‌ها حتما دعا کنید.ممنون:))

موافقین ۲ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi

تو چی میخوای؟(2)

به پسرخالم مشکلم رو گفتم.اینکه یه اختلالی و مشکل و صد البته تنبلی خودم باعث شده که من حتی از 5% توانم هم استفاده نتونم بکنم.اصلا راحت شزم از وقتی گفتم اینکه دیگه نیازی نیست عذاب بکشم تا اومدن نتایج و اون موقع فکر کنم که چی جوری باید بگم.

توی پست رمزدار قبلی از دو تا راه حرف زدم,یکی راهیه که زود بازده تره و نتایج خیلی خیلی مثبتی داره و فقط یکی دو عیب کوچیک داره و راه دوم راهیه که خیلی خیلی خیلی سخته و به این زودی‌ها به بازدهی و درامد نمیرسه و تنها همون دو عیب راه اول مزیت راه دومه.

خب همون جور که توی اون پست رمزدار نوشتم من قراره راه دوم رو انتخاب کنم,چون اون ارزو و علاقه و قول منه حالا هر چه قدر که میخواد سخت باشه ولی دیگه نه به هر شرایطی,دیگه قرار نیست الکی بزارم عمرم هدر بره.

توی راه دوم قراره امسال برم دانشگاه,همون پیام نوری که یه ساله ازش مرخصی گرفتم علاوه بر این قراره کنکور 99 هم شرکت کنم اونم نه وقتی که هیچ سعیی نکردم.

با خودم شرط کردم حتما باید تابستون درس بخونم و ازمون شرکت کنم و حتما از این درس خوندنم نتیجه‌ای که میخوام رو بگیرم و اگه اینطور نشه دیگه از مهر میرم دانشگاه و به جای کنکور به کار یا همون راه دوم میچسبم.دیگه هم قرار نیست توی این محیط ایزوله و تنهایی که برای خودم درست کردم درس بخونم,حتما باید برم کتابخونه و اونجا درس بخونم.

این وسط یه سری مشکل اضافه دیگم هست که نه میتونم ولشون کنم نه میتونم حلشون کنم تنها راهی که دارم اینه که باهاشون بسازم و بهشون نظم بدم تا حداقل اعصاب خردی برام ایجاد نکنند.

یه سری امکاناتم نیاز دارم,که قراره با هزار تا قرض و قوله و فروختن همه‌ی پس‌اندازهام جورشون کنم,هم چون بهشون نیاز دارم,هم چون صرفه جویی میشه در وقتم هم اینکه اون مشکلهارو میشه باهاش نظم بدم.

امسال هر چی میخواد بشه دیگه برام فرقی نداره,اگه تونستم از پس این مشکلا بر بیام و عین بچه ادم درسم رو بخونم که هیچی اگه نه,شاید که هیچوقت تو زندگیم درس نخونده باشم ولی مطمئنم عرضه کار کردن رو دارم.هرچی میخواد بشه امسال قراره برای من خوب تموم بشه:))

بدانید و آگاه باشید شما از اولین نفراتی هستید که میدونه تصمیم من چیه و اگه قسمت باشه کنکور 99 ای شرکت کنم جز شماها و همین دو سه نفر حانواده‌ام قرار نیست هیچ کس دیگه ای بفهمه,خلاصه که امین منید دیگه:)) (وی هندونه زیر بغل خوانندگانش میگداشت😁)

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi

تو چی میخوای؟(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
mohammad.j n.safavi

واقعی‌ترین خیال!

امروز مراسم تشییع مادر زن‌دایی‌ام بود چند ماهی بود که مریض بود و افتاده بود رو تخت. آدم خوبی بود, مادر شهید بود,سیدم بود,بچه‌هاشم تنهایی بزرگ کرده بود.خدا بیامرزدش.

اونجا که داشتم بقیه رو میدیدم,حس خوبی نداشتم نمیدونم چرا,ولی اینکه عزیزانم ناراحت باشند و من نتونم کاری بکنم حس بدیه,اینکه گریه کنند,ناراحت باشند و حالشون خوب نباشه و من ندونم چی بهشون بگم,چی بگم که اروم بشند برای من حس خوبی نیست,دوستش ندارم.

من نرفتم تالار,با پسرخالم اومدم خونه,توی راه که داشتیم میومدیم خودش و زنش بودند باهام حرف زدند اینکه تو اصلا فکر کار و پول رو نکن و بشین درست رو بخون و به ارزوت برس و غیره و غیره و غیره تا بیایم هی گفتم چشم ,باش حتما,و وقتی اومدم خونه طبق معمول شروع کردم به خیال‌پردازی به حرفایی که میخواستم بهشون بزنم و نزدم,هی ادامه دادم,هی ادامه دادم,هی ادامه دادم,توی ذهنم به اینجا رسیدم که پسرخالم به بهانه اوردن ناهار میاد تا باهام حرف بزنه و من سفره دلم رو براش وا میکنم:

شروع کردم از اینکه کسی به من اهمیت نمیده,اصلا اهمیت نمیده بحث خیالیم رو بردم سمت اینکه من ضعف دارم خیلی ضعف,خیلی کمبودها داشتم,دوستی نداشتم,حرفی نمیزدم,همش توی خونه بودم,سرگرمی انچنانی نداشتم ( درستشون اینه که ننیخواستم دوست یا سرگرمی ای داشته باشم)و... و همه‌ی اینارو مادرم پوشش میداد,همه ی ضعف‌ها و کمبودهام رو مادرم پوشش میداد نمیداشت دیده بشند.مادر,دوست,رفیق,همبازی,هم‌صحبت,یا هر کمبود دیگه ای که داشتم رو پوشش میداد و من فکر میکردم ضعفی ندارم.مادرم افتاد مرد,کسی که همه‌ی این خلاء هارو پرمیکرد دیگه نبود,همه این کاستی‌ها,کمبودها,ضعف‌ها و خلاء‌ها ظهور پیدا کردند و من نمیخواستم قبول کنم که خالی شدم,نمیخواستم قبول کنم ضعف‌ دارم,نمیخواستم قبول کنم که همون یه نفری که همه توجه مورد نیاز من رو بهم میداد دیگه نیست.گریه نمیکردم,انگار که همش یه خوابه و تمومی نداری.نتیجه همه اینا این شد که من برای جبران نبود این فرد رفتم تو خیالم,توجهی که قبلا مادرم رو به من میکرد دیگه کسی انجام نمیداد,دیگه کسی با من حرف نمیزد,دیگه کسی نبود اذیتش کنم,دیگه کسی نبود باهاش بحث کنم,دعوا کنم,درددل کنم,قول بدم,غذا بپزم.برای جبران همه‌ی اینا رفتم تو خیالم,رفتم تا در خیالم و ذهنم همه‌ی این توجهی که دیگه بهم نمیشد رو جبران کنم,همه ی فکرام در مورد این بود که من یه کار فوق العاده انجام بدم و مورد توجه و تشویق و تحسین بقیه قرار بگیرم,چندین ساعت در روز توی محیط و اتاق ایزوله‌ای که داشتم میموندم و خیال میکردم و خیال میکردم بلکه نیازم رفع بشه و هیچ‌کس هم براش مهم نبود,فوقش یه در میزدن که ببیند زنده‌ام یا نه,تازه اگر میزدند!

توی این بحث خیالیم با پسرخاله‌ای که خیالا اومده بود برای غذا بیاره دیگه گریه‌ام گرفت,از این بی‌کسیم,از اینکه حتی این حرف‌های در مورد خیالم رو هم باید در خیالم بزنم,هه در خیالم در مورد خیالاتم فکر میکنم.ولی این‌ دفعه فرق داشت نمیخواستم توجه بخرم,نمیخواستم کار غیر واقعی بکنم اتفاقا این واقعی‌ترین خیالم بود,خیالی که چندساله نمیخوام باور کنم واقعیه.

توی ماشین که میومدیم خیلی حرف زدیم,توی مسئله پول خوب بلدند کمک ادم کنند ,اینکه میگفتند برو مهندسی صنایع,مدیریت بازرگانی یا یه رشته مرتبط با کار خودشون,که بعدا کمکم کنند و خودم یه کاری بزنم یا اینکه برو فلان کارو کن نگران پول و فلانشم نباش ما کمکت میکنیم,

ولی من همه‌ی اون لحظات به این فکر میکردم که چه قولی دادم,اینکه امسال میرم پیام‌نور و بازم سال بعد کنکور میدم,برای قولی که دادم.فرق امسال و سالهای قبلم اینه که الان میدونم مشکل کجاست,میدونم عیب سیستم کجاست,میدونم کجای ذهنم مشکل داره.دیگه قرار نیست این عیب باعث بشه که من حتی از یک درصد توانم هم استفاده نکنم.

اصلا هم برام مهم نیست بقیه پشت سرم چی میگند,من با نصف توان واقعیم هم میتونم به همه‌ی چیزهایی که میخوام برسم.


موافقین ۲ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi

خیال‌پردازی ناسازگار و من

بعد یه عمر بفهمی که...


رویاپردازی ناسازگار چیست ؟


رویا پردازی ناسازگار (یا خیالبافی ناهنجار) و یا به زبان انگلیسی Maladaptive Daydreaming ، به گونه ای از رویا پردازی گفته میشود که شخص به صورت افراطی آن را انجام میدهد و عموما تا چند دقیقه ی اول ، خود به طور کامل متوجه انجام این کار نیست. علاوه بر این ، در رویا پردازی ناسازگار ، شخص دقیقه ها و گاهی ساعت ها از کار خود دست کشیده و به رویا پردازی و ساخت سناریو های مختلف در ذهن خود می پردازد.
کتاب خواندن ، تماشای فیلم ، یا سر رفتن حوصله میتوانند عوامل شروع کننده ی این گونه رویا پردازی باشند. به این شکل که شخص در حین خواندن کتاب ، ایده ای به ذهنش میرسد که ناگهان غرق در تفکر درباره ی آن میشود. دقایقی بعد ، خود را در حال ساختن داستان ها و سناریو ها و همچنین در حال صحبت درباره ی آن موضوع می بیند. گاهی از موضوع اولیه نیز رد شده و به موضوعات دیگر میرسد.
گفته میشود که این گونه رویا پردازان ، معمولا به صورت ناخودآگاه ، برای فرار از واقعیات زندگی و یا پنهان کردن ضعف خود در بخشی از زندگی اقدام به این گونه رویا پردازی می کنند. برخی پزشکان نیز از این رویا پردازی افراطی ، برای افرادی که دچار افسردگی یا اضطراب اجتماعی هستند ، استقبال میکنند.
این رویا پردازی معمولا از کودکی و به دلیل تنهایی کودک و عدم وجود دوستان زیاد در زندگی او ، شروع میشود و عموما پس از ورود به مدرسه و یافتن دوستان جدید ، کودک از خیالبافی ناهنجار دست میکشد (یا حداقل آن را کمتر انجام می دهد). اما در صورتی که کودک در مدرسه نتواند ارتباط اجتماعی کامل و درستی برقرار کند ، به انجام آن ادامه خواهد داد. به مرور زمان ، این رفتار ، به نوعی عادت تبدیل شده و ممکن است در دوران بزرگسالی نیز همراه شخص باشد.

نکاتی جالب درباره ی رویاپردازی ناسازگار (یا خیالبافی ناهنجار)

کسانی که عمل رویا پردازی ناسازگار (یا خیالبافی ناهنجار) را انجام میدهند ، عموما به صورت وسواسی به جزئیات سناریوها و اشخاص ساخته شده در ذهن خود اهمیت داده ، آنها را تا جای ممکن شبیه به واقعیت میسازند و گاهی چندین بار خصوصیات آنها را مرور میکنند. این خصوصیات به قدری دقیق و کامل هستند ، که از آنها میتوان الگوی ساخت رمان یا نوشتن داستان هایی کامل را دریافت کرد.
این گونه رویا پردازی ، جز دسته ی بیماری ها و مشکلات روحی یا روانی نبوده و علاوه بر این ، اکثر پزشکان و روانشناسان از وجود آن بی خبرند.
به هنگام رویا پردازی ناسازگار (یا خیالبافی ناهنجار) … یا Maladaptive Daydreaming ، کار های تکرار شونده ، مثل راه رفتن سریع در اتاق و حرکات دست رایج ترین عوامل ظاهری هستند.
علاوه بر این ها ، حالت های مختلف ابراز احساسات از طریق چهره نیز رایج هستند. مثل گریه ، خنده ، لبخند ، لب خوانی و یا حتی صحبت کردن با صدای بلند.
کسانی که دچار خیالبافی ناهنجار هستند ، کاملا از تفاوت خیالات خود و واقعیت دنیا آگاه بوده و هیچ گاه این دو را در حافظه ی خود با یکدیگر اشتباه نمیگیرند. به طوری که حتی اگر اتفاقی در واقعیت افتاده باشد و بعدا درباره آن داستانی در ذهن خود ساخته باشند ، قادر خواهند بود که نسخه ی واقعی و نسخه ی ساختگی خود را از هم تشخیص داده و با یکدیگر ترکیب (یا به قول خودمان “قاطی”) نکنند
معمولا بزرگترین مشکل این اشخاص به خواب رفتن است. چراکه گاهی اوقات ، به هنگام خواب ، ساعت ها به تصور کردن و رویا پردازی درباره ی موضوعات مختلف می پردازند (به صورت ناخودآگاه).

این گونه رویا پردازان ، عموما از دسته افرادی هستند که کارهای خود را به تعویق می اندازند. 


بعد یه عمر زندگی و سه سال پشت کنکور موندن بفهمی مشکلت اینه.

یه عمر تلف کردن زندگیت به خاطر چیزی به اسم خیال پردازی ناسازگار، یه عمر مشکل من نبودم ،مشکل این بوده ذهن من زیادی خیال پردازه اونقدری که صبحم رو باهاش بتونم شب کنم.

حداقلش اینه فهمیدم اونقدری که فکر میکردم کامل نیستم هه.ولی ولی خوبیش اینه فهمیدم نزاشتم 25،30،35 سالم بشه و بعد تازه بفهمم،هنوز 21 سالمه و هنوز وقت برای جبران دارم:).

خوبه که حالا میدونم دردم چیه.


۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi

آخرین امیدش ،آخرین امیدم...

 گذشته‌ام افسرده‌ام کرده است و درگیر آینده‌ی پیش نیامده شده‌ام درحالی که الانم در حال تلاش برای نجات من است من بی‌اعتنا صبحم را شب می‌کنم.

از گذشته بگویم، تلاش‌های نکرده،استعدادهای هدر داده شده، نظام آموزشی و تربیتی غلط،دشمنی روزگار، الویت‌بندی‌های اشتباه ،اشتباهات والدین خوبم ،شخصیتی که با توانش یکی نیست و از همه مهم‌تر اشتباهات مهلک خودم با تمام توان سعی در افزایش فشار و بیش از پیش افسرده‌تر و نابود کردن من دارند و در این راه از هیچ تلاش و خاطره‌ی بدی نمی‌گذرند.

از آینده بگویم، فکرها و ایده‌هایی که بدموقع به ذهنم می‌آیند،برای جبران عدم موفقیت‌هایم و ارضا و القای حس موفقیت در آینده ،در ذهنم هزاران راه مختلف را که هنوز به آن‌ها نرسیدم و احتمالا بسیاری از آنها هرگز امکان پذیر نباشند را طی می‌کنم تا انتها می‌روم.قدرت تخیلیم هم مزید بر علت شده که ساعت ها را به شروع کردن یک کار ،استارت‌اپ،اختراع،فعالیت و زندگی و پایان رساندنشان بگذرانم.شاید بعضی از آنها یا نه نیمی از آنها یا نه بیشتر آنها را استعداد بالقوه‌‌اش را داشتم ولی در حال حاضر فقط اندکی برایم باقی مانده و همین ها را هم نه در واقعیت بلکه در خیالم جامه‌ی عمل میپوشانم.

و الانم ،از ابتدای هر روز دست و پا زنان در حال متوجه کردن و بیدار کردن من از خواب است ،خوابی که قرص خوابش شکست‌های گذشته و رویایش وهم آینده‌ی موفق است .الانم هر روز ضعیف‌تر از دیروز سعی دارد با نشانه‌ها با تلنگر‌ها با انگیزه دادن‌ها مرا نجات دهد ،با راه‌های درستی که جلوی رویم می‌گذارد و میتوانند از این مرده‌زندگی یکنواخت نجاتم دهند.

و من در این بین هر روزم را با خیال و فکر و ارزو شروع میکنم و با امید پوچ شروع دوباره از فردا به پایان میرسانم و اصلا حواسم نیست الانم در تکاپوست ،در تکاپوی اندک امیدش برای یادآوری اینکه من هیچ وقت معمولی نبوده‌ام.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad.j n.safavi